دختر 11 ماهه خونمون
سلام یسنا جونم ، عزیز دلم که الان در خواب نازی و من میتونم خاطرات این ماه رو برات ثبت کنم، بیدار باشی که اصلا نمیشه رفت سمت لب تاب و گوشی
این ماه با سرعت برق و باد چهار دست و پا رو میری و همه چیز رو میگیری و بلند میشی و از دیروز در حد چند ثانیه میتونی به تنهایی وایستی ، فدات شم دخترک شیرینم که روز به روز بزرگتر میشی و چیزی نمونده که یکساله بشی، حسابی کارهای خطرناک میکنی و باید کامل مراقبت باشیم، اول یازده ماه سرما خوردی و خدارو شکر زود خوب شدی ولی یه هفته پیش تب و اسهال شدی و 5 روز مریضیت طول کشید و حسابی لاغر شدی،از بس همه چیز رو تو دهنت میکنی یه ویروس زشتو خورده بودی که الحمدالله بعد 5 روز حالت کامل خوب شد و این روزها در حال تقویت شدنی که دوباره به وزن خودت برگردی 
حسابی شیرین و دوست داشتنی شدی و همچنان مامان نمیگی فقط بهم میگی ممممم، اما بابا رو قشنگ میگی به کلاغ پر میگی بر بر به پا میگی با و کلی کلمه میخی دیگه که ما متوجه نمی شیم، وابستگیت به من کمتر شده قبلا جایی می رفتیم بغل هیچ کس غیر من نمی رفتی اما الان خیلی خوب با بقیه ارتباط بر قرار میکنی، اما اصلا دوست نداری من برم آشپز خونه سریع میای پامو میگری و گریه میکنی ، برای همین من که معتاد خواب بعد از ظهر بودم دارم خواب رو ترک میکنم که وقتی تو خوابی
من به کارهام برسم، حرف برای گفتن زیاده اما کوتاه مینویسم که بزرگ شدی حوصلت بگیره خاطراتتو بخونی....
به نظرم بچه داری یه سختی شیرینی هست و از خدا برای همه این سختی شیرین رو میخوام....آمین


دختر 11 ماهه خونمون 




